حكيم ابوالقاسم فردوسى

999

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

برفتند شايسته مردان كار * ببستندشان بر ميانها ازار همى كرد زور ان برين اين بران * گرازان و پيچان دو مرد گران چو برداشت بهرام جام بلور * بمغزش نبيد اندر افگند شور بشنگل چنين گفت كاى شهريار * بفرماى تا من ببندم ازار چو با زورمندان بكشتى شوم * نه اندر خرابى و مستى شوم بخنديد شنگل به دو گفت خيز * چو زير آورى خون ايشان بريز چو بشنيد بهرام بر پاى خاست * به مردى خم آورد بالاى راست كسى را كه بگرفت زيشان ميان * چو شيرى كه يازد بگور ژيان همى بر زمين زد چنان كاستخوانش * شكست و بپالود رنگ رخانش به دو مانده بد شنگل اندر شگفت * ازان برز بالا و آن زور و كفت بهندى همى نام يزدان بخواند * ورا از چهل مرد برتر نشاند چو گشتند مست از مى خوشگوار * برفتند ز ايوان گوهر نگار چو گردون بپوشيد چينى حرير * ز خوردن بر آسود برنا و پير چو زرّين شد آن چادر مشكبوى * فروزنده بر چرخ بنمود روى شه هندوان باره را بر نشست * بميدان خراميد چوگان بدست ببردند با شاه تير و كمان * همى تاخت بر آرزو يك زمان ببهرام فرمود تا بر نشست * كمان كيانى گرفته بدست بشنگل چنين گفت كاى شهريار * چنان دان كه هستند با من سوار همى تير و چوگان كنند آرزوى * چو فرمان دهد شاه آزاده خوى چنين گفت شنگل كه تير و كمان * ستون سواران بود بىگمان تو با شاخ و يالى بيفراز دست * بزه كن كمان را و بگشاى شست كمان را بزه كرد بهرام گرد * عنان را باسپ تگاور سپرد يكى تير بگرفت و بگشاد شست * نشانه بيك چوبه برهم شكست گرفتند يك سر برو آفرين * سواران ميدان و مردان كين [ گمان بردن شنگل بر بهرام و باز داشتن او را از ايران ] ز بهرام شنگل شد اندر گمان * كه اين فرّ و اين برز و تير و كمان نماند همى اين فرستاده را * نه هندى نه تركى نه آزاده را اگر خويش شاهست گر مهترست * برادرش خوانم هم اندر خورست بخنديد و بهرام را گفت شاه * كه اى پر هنر با گهر پيشگاه برادر توى شاه را بىگمان * بدين بخشش و زور و تير و كمان كه فرّ كيان دارى و زور شير * نباشى مگر نامدارى دلير به دو گفت بهرام كاى شاه هند * فرستادگان را مكن ناپسند نه از تخمهء يزدگردم نه شاه * برادرش خوانيم باشد گناه از ايران يكى مرد بيگانه‌ام * نه دانش پژوهم نه فرزانه‌ام مرا بازگردان كه دورست راه * نبايد كه يابد مرا خشم شاه به دو گفت شنگل كه تندى مكن * كه با تو هنوزست ما را سخن نبايدت كردن برفتن شتاب * كه رفتن به زودى نباشد صواب